در اواخر تابستان و در یک روز پرکار مدیر دفتر مرا فراخواند و گفت که نامه­ای از یکی از استان­های مرزی و محروم کشور مبنی بر درخواست آموزش پیش بینی جمعیت دریافت نموده و شدیدا اصرار داشت که  این حقیر با انتخاب یکی از همکاران برای تدریس به این استان عازم شویم. هرچه دلیل و برهان آوردم که شرایط برایم سخت است، اما ایشان زیر بار نرفت و تاکید نمود که "این ماموریت هم از نظر کاری به نفع­ات است و هم فال است و تماشا!!!. این ماموریت پاداشی است در برابر خدمت بزرگی که در کارهای قبلی خود داشته­ای!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی می­توانی خانواده را نیز با خود ببری!!!!!!!!."

 

بالاخره با تاکید مدیر، با هزار زحمت توانستم خانواده را برای رفتن به این ماموریت (البته به صورت انفرادی) راضی نمایم.

تهیه جزوه آموزشی و جمع­آوری داده­ها و منابع مختلف روی هم­رفته حدود 2 ماه و نیم به طول انجامید. با هماهنگی­های به عمل آمده با استان مقرر شد، کارگاه آموزشی در دو روز آخر آبان ماه برگزار شود.

 

 نزدیک زمان برگزای کارگاه آموزشی کارشناس استان چند بار تماس گرفت. فقط از او پرسیدم "آیا موضوع بلیت هواپیما روشن شده است؟" وی گفت با مدیرم هماهنگ می­کنم و اطلاع می­دهم. روز قبل از ماموریت فرارسید، من و دستیار آموزشی­ام متوجه شدیم، که از همکاران استانی خبری نیست. پی­گیر بلیت هواپیما شدیم. اداره می­گفت بلیت هواپیما را باید استان تهیه کند. استان هم  می­گفت باید اداره خودتان تهیه کند. حسابی گیج شده بودیم.


برچسب‌ها: خاطره
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۲/۰۹/۲۷ و ساعت 14 |

کارگاه سیم و کابل و برق نمونه ای بود که برای طرح آزمایشی سرشماری کارگاهی سال ۱۳۸۱ انتخاب شده بود. با مراجعه به کارگاه مذکور به مدیر کارگاه معرفی شدیم. مدیر کارگاه که سرش شلوغ بود  و دائما با تلفن حرف می زد، حوصله جواب دادن به ما را نداشت و اصلا ما را داخل آدم هم حساب نمی کرد. مرتب غرو لند می کرد و می گفت: از دست این دولت !!!!!؟؟؟ عجب زمانه ای است !!؟؟؟ این همه جوان تحصیل کرده بیکار !!!!!؟؟؟؟ یک تعدادشان را استخدام کرده، هر روز دو تا کاغذ می­دهند دستشان می­آیند سراغ ما !!!!!! شما که همین دیروز پریروز آمدید برای برگه عوارض شهرداری!!؟؟؟؟ دیگه چی می­خواهید؟؟!! ولی ما گفتیم که از مرکز آمار ایران آمدیم و کار ما آمارگیری است. با این حال و با ناباروری یکی از کارمندهایش را صدا زد و گفت جواب این ها را بده. آن­ها علی رغم ناباوری تعدادی از سوال ها را جواب دادند. ولی گله صاحب کارگاه از مسئولین و عدم هماهنگی های لازم زیاد بود.

 

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ و ساعت 8 |

کارگاهی مبل سازی در منطقه­ای از شهر تهران نمونه­ای بود که می­بایست برای انجام آزمایش سرشماری کارگاهی سال ۱۳۸۱ به آن مراجعه می­شد. هنگام ورود به این کارگاه تعدادی کارگر مشغول کار بودند. مرد میانسالی که نگران به نظر می­رسید جلو آمد و گفت: با کی کار دارید؟! از کجا آمدید؟! از بیمه آمدید؟!!! ما گفتیم که از مرکز آمار ایران و برای آمارگیری کارگاهی آمدیم. او گفت که صاحب کارگاه نیست و برای ناهار به خانه­اش رفته است و غروب می­آید.

 در حالی که ما به دنبال کارگاه دیگری به عنوان کارگاه جایگزین می­گشتیم و با تعدادی از کارگران مشغول صحبت بودیم، راننده گروه با زرنگی خاصی با فردی که گفته بود صاحب کارگاه به خانه­اش رفته مشغول صحبت شد و متوجه شدیم که او صاحب کارگاه بوده است و چون از بیمه و عدم بیمه نمودن کارگران خود وحشت دارد به ما دروغ گفته و از ترس خود را به ما معرفی نکرده و صاحبان سایر کارگاه­ها نیز به همین دلیل خود را از دیدگان ما پنهان کرده بودند.


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ و ساعت 9 |

در طرح آزمایش سرشماری عمومی کارگاهی سال ۱۳۸۱ دفتر ازدواج و طلاقی در منطقه شرق تهران به عنوان کارگاه نمونه انتخاب شده بود. به دفتر مذکور مراجعه نمودیم. یک نفر معمم ظاهرا رئیس آن بود. به محض ورود و سلام و قبل از آنکه صحبتی بکنیم طرف لب به سخن گشود. حالا نگو کی بگو. فرصت حرف زدن را هم به ما نمی داد.من مریضم. همین الان از دکتر آمدم.حال حرف زدن ندارم.دائم تکرار می کرد و می گفت از من زیاد سوال نکنید. من نمی توانم زیاد جواب بدهم.ما تعجب کرده بودیم که این چه مریضی است که این قدر حرف می زند. بالاخره رضایت داد که ما صحبتمان را شروع و خودمان را معرفی کنیم . در مورد سوال اول که در درباره تاریخ فعالیت بود توضیحات لازم را داد. اما در مورد شماره تلفن دفتر با بی حوصلگی گفت: سوال بعدی؟! بعد با تمسخر گفت: شما اول سوال های انحرافی را می کنید تا بعد جواب سوال های اساسیتان را بگیرید. بالاخره طرف جواب سوال های بعدی ما را نداد و مرتب طفره می رفت. ما از ایشان تشکر کردیم ولی موقع خداحافظی با دودلی اظهار داشت : راستش را بگویید شما از اداره مالیات نیامده بودید؟!! که ما در جواب گفتیم از شما بعید است شما که فرد تحصیکرده و دانشجوی دکتری حقوق هستید؟!!!!!!!!!!!!! از طرف دیگر ما اهداف خود را برای شما گفتیم و معرفی نامه های خود را نیز به شما نشان دادیم. طرف که دلخور شده بودُ پاسخ داد : می دانید؟؟!! آخر به نام های دیگر به ما مراجعه می کنند ولی از اداره دارایی و یا شهرداری سردر می آوردند.

 

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۱/۰۷/۲۳ و ساعت 11 |

 

در بین شاگردان کلاس 3 نفر بودند که دو نفر از آنها مسن و یک نفر دیگر جوان و ظاهرا لیسانس داشت. یکی از این دو خانم مسن، همواره دور و بر من می پلکید. قربون و صدقه ام می رفت. گاهی اوقات می­گفت استاد شما چقدر خوب هستید. گاهی در زنگ های تفریح که مشغول پاسخگویی به پرسش های شاگردان کلاس بودم، برایم چای وکیک می آورد و پذیرایی می­کرد. دست آخر کاشف به عمل آمد که این خانم، شوهرش بیمار و در بیمارستان بستری است. دو دختر بزرگش به دانشگاه می روند و دختر کوچکترش پشت کنکوری است. چون خانواده درآمد کافی ندارد تا هزینه های کلاس های عادی کنکور را برای فرزند کوچک تر فرآهم آورد، این خانم برای این که کمک خرجی برای خانواده باشد، برای انجام سرشماری در این کلاس ثبت نام کرده است. علی رغم این که تفهیم برخی مسائل برای ایشان مشکل بود، اما پشتکاری که داشت، در آموزش موفق شد و توانست به عنوان نیروی ذخیره انتخاب و به منطقه ی دیگری که با کمبود نیرو روبرو بود معرفی شود. نامبرده با وجود اینکه در منطقه ی دیگری فعالیت کرد، کار خود را به نحو احسن انجام داد و مورد تایید مسئولان مربوطه قرار گرفت.چنین زنان شریفی را که برای خانواده و فرزندان خود زحمت می کشند، باید مورد ستایش قرار داده و درود فرستاد.

اما نفر بعدی خانم مسن دیگری بود که بسیار تنبل و پر توقع بود، مرتب سوال های بی ربط در کلاس می­کرد و وقت کلاس را بی مورد می­گرفت. حالا این فرد چطور انتخاب شده بود که سرکلاس بیاید و آموزش ببیند، ما نفهمیدیم. اما ایشان با سوالات بی مورد و عدم علاقه به کار، کلاس را به مرحله ی پرتی می کشاند که همه را نیز ناراحت می کرد و بالاخره نتوانست نمره ی قبولی بیاورد و دست آخر با زبان درازی یک چیز هم طلب کار بود. شنیدم که به معاون فنی مربوط مراجعه و گفته بود که ورقه­ی امتحانی مرا نشان دهید. زمانی که برگه­ی امتحانی نامبرده را نشانش داده بودند و دیده بود که نمره نیاورده، اعلام کرده بود که معلم خوب بیاورید و نمره­ی خوب بخواهید. در حالی که اکثر شاگردان نمره خوب آورده بودند به غیر از یکی دو نفر که یکی از آنها ایشان بود.

و اما نفر سوم، خانم لیسانسه پر مدعایی بود. علی رغم این که لیسانس جغرافیا بود و سرکلاس هم توضیحات کافی داده می شد، طرز خواندن نقشه­ی ساده را نتوانست یاد بگیرد و در هیچ یک از آزمون های مربوطه نتوانست پاسخ درست بدهد. معلوم بود که لیسانس جغرافیایش هم قلابی است. با این وجود ادعای ایشان تا عرش ادامه داشت. زمانی که در حال تدریس بازبین­ها بودم. ناگهان در کلاس درس گشوده شد و دیدم که ایشان دست به کمر و با قیافیه ی درهم و پرسگرمه بدون این که احترامی به کلاس و استاد خود بگذارد، شروع به اعتراض نمود که "بله!!" من همه سوال ها را درست جواب دادم، چرا به من نمره ندادید، شما مرا نمی شناسید، همه اش پارتی بازی می کنید، اگر می دانستید که من کی هستم و چی هستم، جیک هم نمی زدید. من و شاگردان کلاس (بازبین ها)، به گفته ی خانم گوش فرا می دادیم، در این حال به این فکر می­کردم که این خانم لیسانسیه هست و پارتی هم داره، پس چرا این قدر بی ادبه و حداقل به کلاس احترام نمی گذاره. ام می توانست بعد از کلاس راحت حرف هایش را  بزند و یا با معاون فنی صحبت کند. پس معلوم شد که این خانم ضمن این که سواد دارد، بی ادب هم تشریف دارد و حرمت کلاس را حفظ نمی کند. به او جوابی ندادم. همه­ی شاگردهای کلاس از رفتار این خانم، ناراحت شدند و مجبور شدم در را ببندم و محلی به او نگذارم. بعدا متوجه شدم که نزد معاون فنی هم رفته و با کلی اخم و تخم گفته که "من خواهر زاده ی آقای ف... هستم، بالاخره سروکارتون باهاش می افته، یک پدری از شما درمی­آورم آن وقت می فهمید که یک من شیر، چقدر کره داره، حالا به من نمره نمی­دهید؟؟!!!!!! "البته معاون فنی هم به ایشان گفته بود که ما چون اهل پارتی بازی نیستیم. شما هم که در این تشکیلات، پارتی داشتی برایمان فرقی نکرد و ردت کردیم.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۱/۰۲/۰۲ و ساعت 9 |

 

 

 در اواسط عملیات میدانی سرشماری، یکی از ماموران زرنگ و مورد اعتماد، تلفنی خبرداد که ساکنان یک بلوک با هم دست به یکی کردند و قرار گذاشته اند که پاسخ مامورسرشماری را به هیچ وجه من الوجوه ندهند و هرچه مامور اصرار کرده بود که بابا!! این کار دولتی است. به نفع همه مردم است و برای برنامه ریزی های مهم مملکتی مورد نیاز است، زیر بار نرفته بودند وگفته بودند که مرغ یک پا داره.

 مامورآمارگیر خیلی دلخور و ناراحت شده بود. بنابراین مسئول گروه مربوطه به محل اعزام وکاشف به عمل آمد، یکی از پیرمردان محله سردسته ی معترضین هست و عنوان می کند که چون قبلا ما پاسخ ماموران سرشماری را داده ایم، هزینه های آبمان بالا رفته و حالا به هیچ وجه آمادگی پاسخگویی به ماموران سرشماری را نداریم، چون باز هم هزینه های آبمان بالا رفته و حالا به هیچ وجه آمادگی پاسخگویی به ماموران سرشماری را نداریم، چون باز هم هزینه های آب از این هم که هست بالاتر می رود و بالاخره مسئول گروه، با ارائه دلایل قابل قبول و مستدلی، به ایشان تفهیم می کند که مسائل سرشماری ارتباطی با هزینه های آب و برق ندارد.  با این وجود پیرمرد، نسبت به تهیه ی یک استشهادنامه محلی اقدام و اهالی به شرط پاسخگوی مسئول گروه می­شوندکه هزینه های آب بالاتر نرود و هزینه های قبلی که زیاد آمده، نیز جبران شود. مسئول گروه موضوع را قبول و نامه­ی آنها را اخذ و برای سازمان آب ارسال می دارد و بدین وسیله نسبت به سرشماری آن بلوک اقدام می شود.

 

 

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ و ساعت 9 |

معمولا برای انجام طرح های آزمایشی سرشماری کارگاهیُ تعدادی کارگاه به صورت نمونه تعیین و برای آمارگیری به این گونه کارگاه ها مراجعه می شود که در حاشیه آن مسائل دیگری اتفاق می افتد که بیان آنها خالی از لطف نیست:

میوه فروشی

اولین کارگاه نمونه در گروه ماه در این آزمایشُ مراجعه به یک میوه فروشی بود. پس از جستجوی بسیار در محله مورد نظر آثاری از چنین مغازه ای پیدا نشد. از افراد بومی محل پرس و جو کردیمُ آنها نمی دانستند. بالاخره مرد جوانی گفت: ما حدود پانزده سال است که در این محل هستیمُ ولی میوه فروشی در این کوچه ندیدیم. مرد میانسالی که به سخنان ما گوش می کرد با نگاه معنی داری جلو آمد و با پوزخند گفت: آهانُ حالا یادم آومدُ ای بابا !!!!!!!!!! دنبال چی می گردی ؟؟؟؟!!!!!! اون یک پیر مردی بود که جلوی     خانه اش دو تا جعبه میوه می گذاشت و می فروختُ  حالا هم که مدتهاست رفته به اون دنیا!!!!!!!!شما به دنبال کاسب های کوچک می روید و کاسب های کله گنده را وللش!!!!!!هاه هاه

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۱۱/۰۱ و ساعت 9 |

 

مسئول گروه، یکی از همکاران کارشناس مسئول، آقا پسر دانشجویی بود که به جای رسیدگی به کارها و وظایف خود، مرتب در داخل محدوده هایی که ماموران دختر فعالیت می کردند، پرسه می زد و طرح دوستی می ریخت. بالاخره با کوشش فراوان موفق شده بود که توجه یکی از ماموران سرشماری را که ظاهرا، دانشجوی کارشناسی الکترونیک دانشگاه  صنعتی شریف بود، به خود جلب نموده و قول همکاری در تکمیل فرم ها را به ایشان بدهد، مامور خوش خیال هم به او اعتماد نموده و قسمتی از کار خود را به او محول کرده بود. پس از نظارت و بررسی در این حوزه متوجه شدیم که فرم ها، غلط تکمیل شده و پس از تحقیق معلوم شد که پرسشنامه های این دختر خانم، مهندس آینده ی مملکت، توسط این دوست تازه به دوران رسیده اش پر شده که همه ی آنها اشتباه بود و معلوم شد که علت کمک این آقا پسر موارد دیگری بوده است. این دو مامور هم به رده های بالاتر سرشماری معرفی و توبیخ شدند و جهت جبران خسارت به عمل آمده از سایر ماموران آمارگیری که کار خود را به نحو مطلوب به اتمام رسانده بودند، دعوت به همکاری شد.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۹/۰۵ و ساعت 11 |

در بازدیدهای روزانه از منطقه تحت سرپرستی خویش، ضمن مراجعه به خانه ها و اماکن مختلف مشاهده شد، تشتک ها و شماره های آن در محل های مربوط حک شده، اما با پرس و جو از افراد محلی ملاحظه شد، مامور سرشماری ضمن حک علائم بر درب اماکن، بدون سوال و جواب از اهالی، نسبت به پر کردن فرم های مربوطه و به دل خواه خود اقدام کرده است. این موضوع زمانی بیشتر آشکار شد که به چندین واحد مسکونی و مغازه مراجعه و وضعیت سرشماری را جویا شدم، همه­ی اهالی اظهار داشتند، به ما کسی مراجعه نکرده و به هیچ فردی هم پاسخ نداده ایم، بالاخره یکی دو نفر از اهالی عنوان کردند که " در چند روز گذشته، ما خانمی را دیدیم که با یک مشت کاغذ به این محل می آید و تند و تند در خانه ها را با رنگ قرمز شماره گذاری می کند، ولی در هیچ خانه و مغازه ای را نمی زند. در تمام این مدت ما منتظر بودیم تا ایشان هم بیاید و از ما سوال کند و ما را هم جزء جمعیت ایران به حساب آورد، اما تا به حال خبری نشده ".

سرشماری  از 70 میلیون  نفر از جمعیت کشور

با بررسی های بعدی کاشف به عمل آمد که خانم آمارگیر، خودش به روش زیر درختی همه­ی فرم­ها را پر کرده و ارائه داده است. به محض روشن شدن چنین موضوعی، ادامه­ی همکاری با ایشان  تا چند روزی به صورت معلق باقی ماند و با توجه به این که فرصت زیادی هم تا پایان سرشماری نداشتیم، از مامور دیگر که کار خود را به خوبی به اتمام رسانیده بودند، برای جبران کار خانم متقلب، استفاده شد. خانم متقلب هم توبیخ و به رده های بالاتر اجرایی سرشماری معرفی شد.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۸/۰۲ و ساعت 9 |

 

یکی از آمارگیرها که پسر بسیار زرنگ، فهمیده، خودکار، پرکار و خودجوش بود و نیاز چندانی به تذکر نداشت، همه ی کارهایش رابه موقع و به جا انجام می داد. منظم و مرتب بود، یک روز با هیجان آمد نزد اینجانب و گفت "استاد" هیچکدام از آمارگیران شما مثل من کار نمی کنند. اگر بدانید که چه کار کردم!!!!!! جریان را جویا شدم. گفت " برای آمارگیری در یک کوچه به چند تا جوجه برخوردم، در هر خانه ای را که زدم این جوجه ها مال کیست، هیچکس جواب ندادو ناچارا جوجه ها را گرفتم و آنها را تا آنجا که می توانستم فشردم، سر و صدای جوجه ها بلند شد، ناگهان دیدم پنجره ی طبقه ی دوم یکی از خانه ها باز شد و آقایی فریاد زد که آقا!!!!! با جوجه ها چه کار داری؟! گفتم لطفا تشریف بیاورید پایین و فرم شماره ی 3 [1]را پرکنید. بدین ترتیب این آقا، مجبور شد در منزل را باز کند و به فرم های مربوطه پاسخ دهد و جوجه هایش را تحویل بگیرد.

 




[1] در سرشماری کارگاهی ۱۳۸۱ طبق راهنمای مامورآمارگیر، مامورآمارگیر می بایست برای آن دسته از خانوارهای شهری که به صورت سنتی از دام و طیور (مانند گاو و گوسفند و مرغ و خروس و قناری و ...) نگهداری می­کردند، فرمی تحت عنوان فرم شماره­ی 3 (فرم مربوط به فعالیت های اقتصادی خانوار) را تکمیل می­کردند.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۶/۲۶ و ساعت 9 |

 

مثل این که یکی یک دانه بود. اصلا از دماغ فیل افتاده بود. دستش را به سیاه و سفید نمی زد. پسر بود ولی مثل دخترها مو و ناخن­ها را بلند کرده بود و خیلی عشوه داشت و ادا و اطوار می ریخت. باید دختر می شد. اصلا چرا برای آمارگیری آمده بود. به هر حال انتخاب شده بود و از بد حادثه در گروه اینجانب قرار گرفته بود. با وجود اینکه دانشجوی فوق لیسانس فیزیک بود و معمولا چنین دانشجویانی که با فیزیک سروکار دارند، اصلا در مرامشان نیست که به دنبال این ادا و شکلک ها بروند و بیشتر به دنبال تفحص و تحقیق اند، خوب این آقا هم این طوری از آب درآمده بود. جای تعجب داشت. ماموران سرشماری، معمولا برای مشخص نمودن اماکن سرشماری شده، از مدادهای شمعی قرمز، برای علامت گذاری استفاده می کردند، تا اشتباهی رخ ندهد و در ضمن سایر رده های اجرایی سرشماری از فعالیت و حدودکاری ماموران سرشماری مطلع و آگاه شوند. ولی این آقا پسر، این دانشجوی دانشگاه علم و صنعت، از گرفتن مداد شمعی به دستش اباء داشت. بعد از تفحص بسیار و پرسش از وی در مورد این که چرا علامت نمی گذاری؟؟ ممکن است اشتباهاتی پیش آید و کار مسئول گروه و راننده را دو چندان کنی؟ معلوم شد ایشان به این دلیل از دست زدن به مداد شمعی خود داری می کند که می ترسد خدای ناکرده دستش قرمز شود.  به ایشان گفته شد که دستمال کاغذی دور مداد شمعی بپیچ و علامت گذاری کن. گفت که "چطوری این همه وسایل را در دستم بگیرم و این کارهای سخت سخت را انجام دهم." هرچه به او توضیح داده شد بازهم به خرجش نرفت که نرفت. آخر، مجبور شدم تا چندین بلوک را پا به پایش بروم تا علامت گذاری کند. با وجود این همه تفاصیل این آقا پسر سوسول اعلام کرد که" شما چقدر سختگیر هستید؟! بگذارید من هم درسم تمام بشود و در این مملکت کاره ای شوم. آن وقت حساب همه ی شما را می رسم، تا این قدر سختگیری نکنید و مته به خشخاش نگذارید!!!!!!!!!.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۶/۲۶ و ساعت 9 |

 

با توجه به اهمیت و نقش سرشماری ها در امور برنامه ریزی و تصمیم گیری های کلان از یک سو و حجیم و سنگین بودن امر سرشماری از سوی دیگر، مرکز آمار ایران در راستای وظایف قانونی خویش، ضمن برنامه ریزی های بلند مدت و کوتاه مدت و پیش بینی تمام موارد، در مرحله ی اجراء سرشماری ها، ناچار است از نیروهای داوطلب خارج از مرکز، در رده های مامورآمارگیر و بازبین و مسئول گروه دعوت به همکاری نماید، لکن نیروهایی که آگاهی کافی به اهمیت کار و برنامه ریزی مرکز آمار ایران ندارند و علی رغم آموزش های لازم و کوتاه مدت و تفهیم مسائل آماری کشور متاسفانه گاها معضلاتی را برای رده های بالاترسرشماری بوجود می­آورند و گاهی نیز اتفاقاتی به صورت ناخواسته به وقوع می پیوندد که مشکلات را دو چندان می­کند. موارد زیر در هنگام عملیات میدانی سرشماری عمومی کارگاهی سال 1381 در منطقه­ی 4 شهر تهران برای نگارنده اتفاق افتاده است.

1-روز اول درس:

به عنوان کارشناس مسئول برای تدریس یک کلاس 44 نفری از افراد مختلف، پیر و جوان، از دیپلم تا فوق لیسانس، از همه شکل و تیپ و ... انتخاب شده بودم. در بدو برخورد با این کلاس عجیب و غریب و از همه فن حریف، همه­ی شاگردهای کلاس با نگاه­های آنچنانی و پوزخند قیافه­ی بنده را برانداز می­کردند و باور نداشتند که مدرس جوانی می بایست موارد مختلف را به آن ها تدریس نماید و راهنمای آنها در امر سرشماری باشد. در دقایق اولیه، کلاس مانند حمام زنانه بود، سر و صدا از در و دیوار بلند بود، همه با دیده­ی حقارت آمیزی به من نگاه می کردند. از طرفی هم دلشان سوخته بود که این معلم جوان با پای شکسته، چگونه می تواند راهنمای مامور آمارگیر را به ما تدریس نموده و یک گروه 50 نفری را در سرشماری هدایت نماید. بعد از دقایقی با نام و یاد خدا و سلام و علیک با شاگردان از همه فن حریف، صحبت را آغاز نمودم و برای اینکه آن ها را به وظایف مهم شان آگاه نمایم ابتدا از اهمیت کار مرکز آمار ایران و وظایف آن و لزوم انجام و اجرای سرشماری ها برای رسیدن به اهداف اجتماعی-اقتصادی کشور توضیحات لازم را داده و در مورد سایر مواردی که آنها اطلاعات چندانی نداشتند سخنرانی کردم و بدین ترتیب همه را ساکت و موارد بحث انگیزی را که از توان آنها خارج بود، به میان کشیدم. اندک اندک متوجه شدند که این مربی جوان، گویا در چنته­ی خود اطلاعاتی را دارد که آنها ندارند و به این شکل تا آخرین جلسه­ی تدریس شاگردان کلاس مجذوب دروس و مغلوب اطلاعات مدرس خود شدند. البته نه این که اینجانب اطلاعات کافی از همه­ی مسائل داشته باشم، اما نسبت اطلاعات آنها کمتر از این بنده­ی حقیر بود و به این نحو آن هیاهوی کلاس و لبخندهای نیش آگین، به لحظات شیرین و دوستانه و صمیمی و در عین حال جدی مبدل شد.

 

۲-سفره ی امام حسن:

 fruit-vegetable-art-07

زن و شوهر جوانی، در گروه اینجانب به عنوان مامور آمارگیر فعالیت داشتند. هر کدام از آنها کارشان را به نحو مطلوب انجام می دادند و مظلوم و سربزیر بودند. از قضای بد روزگار شوهر مامور، به منظور پی گیری خانوارهای غایب در یک روز تعطیل به آپارتمانی مراجعه و زنگی را فشار می دهد. خود را معرفی می کند، اما صاحبخانه دم در نمی آورد و می گوید بیا بالا. با دیدن مامور آمارگیر شک می­کند و می­گوید کارت شناسایی ات را نشان بده، کارت شناسایی هم که در این سرشماری مهر درست و حسابی نداشته، شک صاحبخانه را دو چندان می­کند. مامور آمارگیر بعد از پایان مصاحبه خداحافظی می­کند و آماده­ی رفتن می­شود، صاحبخانه در را می بندد و از پشت چشمی درب مشغول تماشای رفتن مامور می شود. در این لحظه ناگهان پای مامور به جاکفشی برمی­خورد و یک لنگه کفش از جا کفشی می افتد. مامور بیچاره خم می شود که کفش افتاده را سرجایش قرار دهد، ولی صاحبخانه که از پشت چشمی نگاه می کرده است به خیال این که مامور در حال برداشتن کفش های اوست، به کلانتری خبر می­دهد و به این ترتیب در حالی که مامور مشغول آمارگیری از سایر خانوارهای غایب بوده، توسط مامور کلانتری با جرم کفش دزدی دستگیر می­شود، در صورتی که کفشی هم در بساطش نبوده است. به هر حال مامور بی تقصیر، شب را در کلانتری سپری می­کند و صبح روز بعد، موقعی به بنده اطلاع می­دهد که پرونده­ی وی به مجتمع قضایی رسالت منتقل شده و دیگر سر وکار مسئولین سرشماری با دادگاه است. به محض اخذ این خبر سراسیمه به مجتمع قضایی رسالت مراجعه و هم زمان مادر و همسر مامور زندانی نیز در دادگاه حضور یافتند. بعد از معطلی های زیاد و نامه نگاری به اتفاق همسر و مادر مامور موفق به دیدار قاضی شدم. بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی خود، قاضی سگرمه ها را بیشتر درهم کرد و با اخم و تخم فراوان رو به سربازی که مامور را دستبند زده بود کرد فریاد زد "چه خبره؟!!" برای یک مجرم چند نفر تو اتاق آمدند!!!!! و سپس نگاه عاقل اندر سفیه ای به مامور کرد و ادامه داد "این که معتاد است از چشمایش پیداست. این ها را من می شناسم، من با این جور آدم ها سر و کار  دارم. بگم هفته ای چه قدر مصرف می کنی؟!! اگر جلوی این گرفته نشود بدون شک تا هفته آینده هرویینی می شود" در این لحظه تا مامور آمارگیر خواست لب به سخن بگشاید و از خود دفاع کن قاضی فریاد کشید "بی شعور تو حرف نزن" من همین طور هاج و واج مانده بودم که آقای قاضی چه می گوید؟ از کجا این مسائل را فهمیده؟ چیزی به عقلم نرسید. ولی گفتم "آقای قاضی ایشان مامور سرشماری است و چیزهایی را که شما می گویید ما ندیدیم، ایشان کار خود را با دقت انجام داده و اگر می خواست دزدی کند، از کارش دزدی می کرد، نه این که یک لنگه کفش را بدزد!!!!" قاضی با عصبانیت فریادکشید" تو یک علف بچه چه می فهمی؟؟!!  شما نمی فهمید، من می فهمم، من 16 سال است که این کاره ام. حکم کفش دزدی از سه ماه تا سه سال زندانی است. تازه این معتاد هم هست جرم اش سنگین تر است"هرچه مادر مامور به قاضی اصرار کرد که فرزند من این کاره نیست و صحبت های شما صحت ندارد به خرجش نرفت که نرفت. زن بیچاره هم در گوشه ای ایستاده بود و مثل ابر بهاری می­گریست و می­گفت او بی­گناه است. ولی آقای قاضی پایش را در یک کفش کرده بود می گفت اله و باله او خطا کار است و باید امشب هم در کلانتری آب خنک بخورد تا فردا شاهدش بیاید و تکلیفش را روشن کنیم. با ناراحتی به ستاد سرشماری برگشتم و موضوع را با نوشتن نامه ای به رده های بالاتر اجرایی سرشماری اطلاع دادم و قرار شد صبح روز بعد به همراه رئیس ناحیه به دادگاه برویم. بالاخره زمان موعود فرا رسید، وقتی قاضی ما را دید، هرچه که دلش خواست به ما گفت. او می گفت : "شما نمی فهمید، من می­فهمم، این نیرو به درد شما نمی خورد، معتاد است. اصلا مرکز آمار ایران زیر سوال است که چرا چنین نیرویی را استخدام کرده است!!!؟؟؟". شاهد هم آمده بود، با دیدن ما و قیافه ی زار مامور آمارگیر، از شکایت خود پشیمان شده و شکایت خود را پس گرفت و بالاخره با کلی دردسر موفق شدیم تا مامور آمارگیر را نجات دهیم. به مامور آمارگیر وعده داده شد که صبح روز بعد می تواند پرسشنامه ها و کارت شناسایی خود را که در هنگام دستگیری از او گرفته شده بود، تحویل گیرد. اما هنگامی که مامور بیچاره برای دریافت آنها به دادگاه مراجعه می کند، قاضی می گوید: "تا وقتی که زندانی بودی صدتا رده ی بالاتر دنبال آزادی تو بودند، حالا هم برو و رده های بالاتر خود را بیاور." مجددا مجبور شدم به دادگاه مراجعه کنم. قاضی که احساس خدایی بهش دست داده بود و درحال داد و فریاد با چند مجرم بود، به محض دیدن من گفت "برو نامه بنویس، تا خیالم راحت شود"، نامه ای نوشته و ارائه شد. هنگامی که نامه را دید سگرمه ها را درهم کرد و گفت " این که کامل نیست گفته بودم که کارت شناسایی را هم تحویل دهی، تو یواش حرف می زنی و یواش می شنوی؟!"تعجب کردم او در این مورد با من هیچ صحبتی نکرده بود. کپی کارت شناسایی را هم به او تحویل دادم و حالا دیگر هیچ بهانه ای نداشت، گفت " حواست را جمع کن و این مامور را دیگر برای آمارگیری به جایی نفرست. این مامور معتاد است و احتمال این که دزدی کند وجود دارد." من هم سکوت را بر پاسخ دادن ترجیح داده و به هر بدبختی که بود، مدارک را تحویل گرفتم. صبح روز بعد به ستاد سرشماری وارد شدم، تعجب کردم، دیدم که روی همه ی میزها صبحانه ی مفصلی چیده شده ، گفتم چه خبر است؟!! همسر مامور سرشماری با ذوق و شوق جلو آمد و گفت "سفره ی امام حسنه، خانم، نذر کردم که شوهرم آزادشود و سفره بیاندازم". یکی از کارشناس مسئولان که نگران شده بود ، جلو آمد و گفت "حالا اگر ناظر بیاید چه کار کنیم، حتما به ما خواهد گفت که این جا کار می کنید یا جشن گرفتید؟" به او گفتم که نگران نباش، خیالت راحت باشه، این موقع صبح از ناظرها خبری نیست. آنها سر فرصت همه ی کارهایشان را می کنندو الان به ستاد سرشماری نمی آیند."

خاطره اخیر در روز آمار و برنامه ریزی مورخ اول آبان ۱۳۸۹ در مسابقه خاطره نویسی مرکز آمار ایران به عنوان خاطره برتر انتخاب شد.

+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۲/۲۰ و ساعت 8 |