با توجه به اهمیت و نقش سرشماری ها در امور برنامه ریزی و تصمیم گیری های کلان از یک سو و حجیم و سنگین بودن امر سرشماری از سوی دیگر، مرکز آمار ایران در راستای وظایف قانونی خویش، ضمن برنامه ریزی های بلند مدت و کوتاه مدت و پیش بینی تمام موارد، در مرحله ی اجراء سرشماری ها، ناچار است از نیروهای داوطلب خارج از مرکز، در رده های مامورآمارگیر و بازبین و مسئول گروه دعوت به همکاری نماید، لکن نیروهایی که آگاهی کافی به اهمیت کار و برنامه ریزی مرکز آمار ایران ندارند و علی رغم آموزش های لازم و کوتاه مدت و تفهیم مسائل آماری کشور متاسفانه گاها معضلاتی را برای رده های بالاترسرشماری بوجود میآورند و گاهی نیز اتفاقاتی به صورت ناخواسته به وقوع می پیوندد که مشکلات را دو چندان میکند. موارد زیر در هنگام عملیات میدانی سرشماری عمومی کارگاهی سال 1381 در منطقهی 4 شهر تهران برای نگارنده اتفاق افتاده است.
1-روز اول درس:

به عنوان کارشناس مسئول برای تدریس یک کلاس 44 نفری از افراد مختلف، پیر و جوان، از دیپلم تا فوق لیسانس، از همه شکل و تیپ و ... انتخاب شده بودم. در بدو برخورد با این کلاس عجیب و غریب و از همه فن حریف، همهی شاگردهای کلاس با نگاههای آنچنانی و پوزخند قیافهی بنده را برانداز میکردند و باور نداشتند که مدرس جوانی می بایست موارد مختلف را به آن ها تدریس نماید و راهنمای آنها در امر سرشماری باشد. در دقایق اولیه، کلاس مانند حمام زنانه بود، سر و صدا از در و دیوار بلند بود، همه با دیدهی حقارت آمیزی به من نگاه می کردند. از طرفی هم دلشان سوخته بود که این معلم جوان با پای شکسته، چگونه می تواند راهنمای مامور آمارگیر را به ما تدریس نموده و یک گروه 50 نفری را در سرشماری هدایت نماید. بعد از دقایقی با نام و یاد خدا و سلام و علیک با شاگردان از همه فن حریف، صحبت را آغاز نمودم و برای اینکه آن ها را به وظایف مهم شان آگاه نمایم ابتدا از اهمیت کار مرکز آمار ایران و وظایف آن و لزوم انجام و اجرای سرشماری ها برای رسیدن به اهداف اجتماعی-اقتصادی کشور توضیحات لازم را داده و در مورد سایر مواردی که آنها اطلاعات چندانی نداشتند سخنرانی کردم و بدین ترتیب همه را ساکت و موارد بحث انگیزی را که از توان آنها خارج بود، به میان کشیدم. اندک اندک متوجه شدند که این مربی جوان، گویا در چنتهی خود اطلاعاتی را دارد که آنها ندارند و به این شکل تا آخرین جلسهی تدریس شاگردان کلاس مجذوب دروس و مغلوب اطلاعات مدرس خود شدند. البته نه این که اینجانب اطلاعات کافی از همهی مسائل داشته باشم، اما نسبت اطلاعات آنها کمتر از این بندهی حقیر بود و به این نحو آن هیاهوی کلاس و لبخندهای نیش آگین، به لحظات شیرین و دوستانه و صمیمی و در عین حال جدی مبدل شد.
۲-سفره ی امام حسن:

زن و شوهر جوانی، در گروه اینجانب به عنوان مامور آمارگیر فعالیت داشتند. هر کدام از آنها کارشان را به نحو مطلوب انجام می دادند و مظلوم و سربزیر بودند. از قضای بد روزگار شوهر مامور، به منظور پی گیری خانوارهای غایب در یک روز تعطیل به آپارتمانی مراجعه و زنگی را فشار می دهد. خود را معرفی می کند، اما صاحبخانه دم در نمی آورد و می گوید بیا بالا. با دیدن مامور آمارگیر شک میکند و میگوید کارت شناسایی ات را نشان بده، کارت شناسایی هم که در این سرشماری مهر درست و حسابی نداشته، شک صاحبخانه را دو چندان میکند. مامور آمارگیر بعد از پایان مصاحبه خداحافظی میکند و آمادهی رفتن میشود، صاحبخانه در را می بندد و از پشت چشمی درب مشغول تماشای رفتن مامور می شود. در این لحظه ناگهان پای مامور به جاکفشی برمیخورد و یک لنگه کفش از جا کفشی می افتد. مامور بیچاره خم می شود که کفش افتاده را سرجایش قرار دهد، ولی صاحبخانه که از پشت چشمی نگاه می کرده است به خیال این که مامور در حال برداشتن کفش های اوست، به کلانتری خبر میدهد و به این ترتیب در حالی که مامور مشغول آمارگیری از سایر خانوارهای غایب بوده، توسط مامور کلانتری با جرم کفش دزدی دستگیر میشود، در صورتی که کفشی هم در بساطش نبوده است. به هر حال مامور بی تقصیر، شب را در کلانتری سپری میکند و صبح روز بعد، موقعی به بنده اطلاع میدهد که پروندهی وی به مجتمع قضایی رسالت منتقل شده و دیگر سر وکار مسئولین سرشماری با دادگاه است. به محض اخذ این خبر سراسیمه به مجتمع قضایی رسالت مراجعه و هم زمان مادر و همسر مامور زندانی نیز در دادگاه حضور یافتند. بعد از معطلی های زیاد و نامه نگاری به اتفاق همسر و مادر مامور موفق به دیدار قاضی شدم. بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی خود، قاضی سگرمه ها را بیشتر درهم کرد و با اخم و تخم فراوان رو به سربازی که مامور را دستبند زده بود کرد فریاد زد "چه خبره؟!!" برای یک مجرم چند نفر تو اتاق آمدند!!!!! و سپس نگاه عاقل اندر سفیه ای به مامور کرد و ادامه داد "این که معتاد است از چشمایش پیداست. این ها را من می شناسم، من با این جور آدم ها سر و کار دارم. بگم هفته ای چه قدر مصرف می کنی؟!! اگر جلوی این گرفته نشود بدون شک تا هفته آینده هرویینی می شود" در این لحظه تا مامور آمارگیر خواست لب به سخن بگشاید و از خود دفاع کن قاضی فریاد کشید "بی شعور تو حرف نزن" من همین طور هاج و واج مانده بودم که آقای قاضی چه می گوید؟ از کجا این مسائل را فهمیده؟ چیزی به عقلم نرسید. ولی گفتم "آقای قاضی ایشان مامور سرشماری است و چیزهایی را که شما می گویید ما ندیدیم، ایشان کار خود را با دقت انجام داده و اگر می خواست دزدی کند، از کارش دزدی می کرد، نه این که یک لنگه کفش را بدزد!!!!" قاضی با عصبانیت فریادکشید" تو یک علف بچه چه می فهمی؟؟!! شما نمی فهمید، من می فهمم، من 16 سال است که این کاره ام. حکم کفش دزدی از سه ماه تا سه سال زندانی است. تازه این معتاد هم هست جرم اش سنگین تر است"هرچه مادر مامور به قاضی اصرار کرد که فرزند من این کاره نیست و صحبت های شما صحت ندارد به خرجش نرفت که نرفت. زن بیچاره هم در گوشه ای ایستاده بود و مثل ابر بهاری میگریست و میگفت او بیگناه است. ولی آقای قاضی پایش را در یک کفش کرده بود می گفت اله و باله او خطا کار است و باید امشب هم در کلانتری آب خنک بخورد تا فردا شاهدش بیاید و تکلیفش را روشن کنیم. با ناراحتی به ستاد سرشماری برگشتم و موضوع را با نوشتن نامه ای به رده های بالاتر اجرایی سرشماری اطلاع دادم و قرار شد صبح روز بعد به همراه رئیس ناحیه به دادگاه برویم. بالاخره زمان موعود فرا رسید، وقتی قاضی ما را دید، هرچه که دلش خواست به ما گفت. او می گفت : "شما نمی فهمید، من میفهمم، این نیرو به درد شما نمی خورد، معتاد است. اصلا مرکز آمار ایران زیر سوال است که چرا چنین نیرویی را استخدام کرده است!!!؟؟؟". شاهد هم آمده بود، با دیدن ما و قیافه ی زار مامور آمارگیر، از شکایت خود پشیمان شده و شکایت خود را پس گرفت و بالاخره با کلی دردسر موفق شدیم تا مامور آمارگیر را نجات دهیم. به مامور آمارگیر وعده داده شد که صبح روز بعد می تواند پرسشنامه ها و کارت شناسایی خود را که در هنگام دستگیری از او گرفته شده بود، تحویل گیرد. اما هنگامی که مامور بیچاره برای دریافت آنها به دادگاه مراجعه می کند، قاضی می گوید: "تا وقتی که زندانی بودی صدتا رده ی بالاتر دنبال آزادی تو بودند، حالا هم برو و رده های بالاتر خود را بیاور." مجددا مجبور شدم به دادگاه مراجعه کنم. قاضی که احساس خدایی بهش دست داده بود و درحال داد و فریاد با چند مجرم بود، به محض دیدن من گفت "برو نامه بنویس، تا خیالم راحت شود"، نامه ای نوشته و ارائه شد. هنگامی که نامه را دید سگرمه ها را درهم کرد و گفت " این که کامل نیست گفته بودم که کارت شناسایی را هم تحویل دهی، تو یواش حرف می زنی و یواش می شنوی؟!"تعجب کردم او در این مورد با من هیچ صحبتی نکرده بود. کپی کارت شناسایی را هم به او تحویل دادم و حالا دیگر هیچ بهانه ای نداشت، گفت " حواست را جمع کن و این مامور را دیگر برای آمارگیری به جایی نفرست. این مامور معتاد است و احتمال این که دزدی کند وجود دارد." من هم سکوت را بر پاسخ دادن ترجیح داده و به هر بدبختی که بود، مدارک را تحویل گرفتم. صبح روز بعد به ستاد سرشماری وارد شدم، تعجب کردم، دیدم که روی همه ی میزها صبحانه ی مفصلی چیده شده ، گفتم چه خبر است؟!! همسر مامور سرشماری با ذوق و شوق جلو آمد و گفت "سفره ی امام حسنه، خانم، نذر کردم که شوهرم آزادشود و سفره بیاندازم". یکی از کارشناس مسئولان که نگران شده بود ، جلو آمد و گفت "حالا اگر ناظر بیاید چه کار کنیم، حتما به ما خواهد گفت که این جا کار می کنید یا جشن گرفتید؟" به او گفتم که نگران نباش، خیالت راحت باشه، این موقع صبح از ناظرها خبری نیست. آنها سر فرصت همه ی کارهایشان را می کنندو الان به ستاد سرشماری نمی آیند."
خاطره اخیر در روز آمار و برنامه ریزی مورخ اول آبان ۱۳۸۹ در مسابقه خاطره نویسی مرکز آمار ایران به عنوان خاطره برتر انتخاب شد.
+ نوشته شده توسط الهام فتحی در ۱۳۹۰/۰۲/۲۰ و ساعت
8 |